پایان 6 ماهگی و واکسن زدن پسرم
ســــــــلام عزیز دل مامان یکی یدونه خونمون.
پسرم این روزها چقدر زود میگذره انگار همین دیروز بود که تو به دنیا اومدی و با اومدنت زندگی من و بابایی و شیرینتر از قبل کردی. مامانی اصلا دوست ندارم این روزها زود بگذره اما کاریش نمیشه کردبالاخره این 6 ماه با تموم خاطرات خوب و بدش گذشت و پسرک خونمون روز به روز بزرگتر و بزرگتر میشه.قربان بره مامانش
حالا بعد از 2روز تاخیر بالاخره دیروز بردیمت واکسن 6 ماهگیتو زدیم.اولش که رفتیم خیلی میخندیدی اما از وقتی که دراز کشیدی تا خانومه وزنتو بگیره گریه رو شروع کردی.روی ترازو اونقدر وول وول خوردی که ترازو بالا و پایین میرفت و خانومه نمیتونست وزنتو بگیره.موقع واکسن زدن که دیگه نپرس اونقدر گریه کردی که من وبابایی نگرانت شدیم و نمیتونستیم پاهاتو محکم بگیریم که خانومه با فریاد بهم میگه مگه اولین باره اومدی برای واکسن.بعد از اونجا رفتیم خونه مادرجونشون.اونقدر درد داشتی که فقط جیغ میکشیدی واسه ی همین بردیمت بیرون دور دورت دادیم تا خوابیدی بعد از چند ساعتی که بیدار شدی خدا رو شکر حالت بهتر شد.

برای دیدن عکسها بریم ادامه مطلب:








پسرم اونقدر به عزیز جونش عادت کرده که تو بغلش سریع میخوابه



محمدمهدی عید قربان بغل پدرجونش


اینم محمد جواد پسر عمو محمد مهدی در عید قربان

محمد مهدی و مامان بزرگ بنده در عروسی

پسرم و مادر جونش در عروسی دختر خاله مادرجون





پایان 6 ماهگی و واکسن زدن پسرم
